تبليغاتX
دخترم نیکا
يکي يه دونه،عزیز دردونه

سلام - روزهای آخر اردیبهشته و ما بالاخره بعد از چند سال برگشتیم تهران.

این ماههای آخر دیگه نیکا و مامانش حوصلشون بدجوری سر رفته بود. دلشون برای خونه تنگ شده بود. البته من هم همینطور بودم ولی خوب من چون سرگرم کارم بودم ُ خیلی وقتی برای فکر کردن به این چیزا نداشتم.

روزای آخر فروردین اثاث کشی کردیم و اومدیم.

روزهای پنجشنبه و جمعه با نیکا میریم پارک.

راستی همونطور که قبلا هم گفتم نیکا یه مهمون کوچولو داره که انشاءالله مهرماه میاد.

تا اون موقع انشاءالله نیکا هم میره مدرسه. اسمشو نوشتیم و فردا هم جلسه توجیهی مدرسشه.

 

باید از همه تشکر کنم که با وجود کم توجهی من ،بازهم اینهمه به نیکا لطف دارند و سر میزنن.

از همتون ممنونم.

ارادتمند : بابای نیکا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:31  توسط بابای نیکا  | 

سلام ، مدتهای زیادیه که چیزی ننوشته ام اینجا.

عذر تقصیر از همه دوستانی که نیکا رو دوست دارند و هر چندروز یه بار میان اینجا و سر میزنن و کامنت میذارن.

این روزها ، نیکا جونم رفته مسافرت. واقعا جاش توی خونه خیلی خالیه .

جدا حالا میفهمم که تحمل دوری از فرزند ، برای پدر خیلی سخته .هر چند میدونم که الان نیکا توی مسافرت خیلی بهش خوش میگذره و جائیه که دوست داره باشه ، ولی بازهم تحمل دوریش سخته .

 

راستی حالا که بعد از مدتها نوشتم ، و توی این حال و هوا هستم ، حیفم میاد از حال کسانی که ماهها و سالها دور از بچه هاشون بودن و تحمل میکردن ، چیزی ننوسیم.

کسانی که بعضی هاشون بزرگ شدن بچه هاشونو نمیدیدن.

شهید

وصف راه رفتن بچه هاشونو فقط شنیدن . . .

دندون در آورد بچه هاشونو توی نامه خوندن . . .

مدرسه رفتن بچه هاشونو فقط از روی سال و ماه و تاریخ حدس زدن . .  .

همه اینا به امید اینکه یه روزی جنگ تموم بشه و برگردن خونه و بچه هاشونو ببینن . . .

بچه هاشونو با خیال راحت در آغوش بگیرن و ببوسند . . .

سرشونو نوازش کنن و تلافی تمام اون سالهای حسرتو در بیارن . . .

 آخرش هم برنگشتن و بچه هاشونو چشم انتظار گذاشتن به در . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 21:30  توسط بابای نیکا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 13:29  توسط بابای نیکا  |