تبليغاتX
دخترم نیکا :يکي يه دونه،عزیز دردونه
آن شب گردک نه نیکا دست او / خوش امانت دادش اندر دست تو ( مولوی)

اين کلاه نمدي که ميبينيد ، اسمش نيکاست

خونه بابايي ، در حال فکر کردن

خونه خودمون ( بهش گفتم ژست بگير!)

هر چند نيکا خيلي سحر خيزه ، ولي اصلا خوشش نمياد به زور بيدارش کنيم

حتي اگه قرار باشه بشينه پاي سفره هفت سين

فروردين ۸۷

نمک آبرود

اينم در کنار هليکوپترش!

در حال دعا کردن

بعد از کلي شيطنت!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 18:22  توسط بابای نیکا  | 

 

 

يادمه وقتي بچه بودم ، پدرم بيشترين اوقاتشو با من و برادر کوچيکم ميگذروند .

با وجود اينکه در نوع خودش تقريبا فرد مورد نيازي بود ، ولي هيچوقت کار دوم قبول نميکرد و استدلالش هم اين بود که پدر بايد براي بچه هاش وقت بذاره.

البته شرايط اقتصادي اون موقع با حالا تفاوتش از زمين تا زير زمينه ، ولي الان هم اگه پدري بخواد ( بقول پدرم ) ميتونه يه خورده توقعاتشو از زندگي کم کنه و در عوض بيشر براي فرزندش وقت بذاره.

 روز پنجشنبه که اربعين بود ، من و نيکا و مامانش رفتيم پياده روي . اين اولين پياده روي من و نيکا در فضاي باز بود.

در طول مسيرمون ، نيکا رفت پشت پنجره يه شيريني فروشي ، و اونقدر از پنجره اونجا به داخل نگاه کرد تا يکي از کارگرهاي اونجا براش يه دونه نون شيرمال آورد !

 

 Click for Full Size View

 

وقتي من از در ميام ، نيکا مبايلمو مياره و ميگه : بابا! آنه!

يعني برام آهنگ بذار.

بعد از اينکه براش آهنگ ميذارم ، دستاشو بسمت بالا بلند ميکنه و ميگه : ياعلي!

يعني يالله ، منو بغل کن!

مگه ميشه به حرفش گوش نکرد؟

البته بعضی وقتا هم که من از فرط خستگی نمیتونم روی پاهام بایستم ، خودش تنهايي ميرقصه.

 

 

 

هميشه مامانش زحمت ميکشه و موهاشو کوتاه ميکنه . الان چند وقتيه که به خواهش من ، قرار شده تا عيد موهاشو کوتاه نکنيم ، تقريبا بلند شده . وقتي موهاشو از پشت سرش ميبنديم ، من و مامانش براش غش ميکنيم.

 

 

دندونهاي نيش نيکا ، از اينروزا ( انشاء الله  ) در مياد . هربار که ميخواد دندون جديد در بياره ، حالت سماخوردگي خفيفي پيدا ميکنه و ما ميفهميم که دخترمون ميخواد دندون در بياره.

 

 Click for Full Size View

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:49  توسط بابای نیکا  | 

 

Click for Full Size View

امان از دست اين وروجک !

وقتي ميبينه من و مامانش داريم در مورد يه موضوع مهمي پچ-پچ ميکنيم ، حتي اگه مشغول کار مهمي باشه ، با سرعت مياد و بين من و مامانش ميشينه و با شيطنت خاصي به حرفامون گوش ميده !

تازه اين آخرش نيست که ، بعضي وقتا حتي ادامونو هم در مياره!

واقعا وروجکه !

ديشب سر نماز ، اومد روبروي من ايستاد و دستاشو بعلامت قنوت بالا آورد و زير لب اداي نماز خوندن در آورد ، بعد هم به سجده رفت.

بعضي وقتا هم موقعي که من سر نماز به سجده ميرم ، از پشت من بالا ميره و ميگه "کول" يعني منو بذار روي کولت.

به تخم مرغ ميگه : توتو

خاله : حاله

خانوم : حانوم

بشين : بيشين

سلام : دلام

بابايي : بايي

خداحافظ : باي

سلام : هاي

چشم : چيش

پيشاني: پيشي

خرس: خيسي

مرسي : مسي

انشاءالله: ايشي

نارنگي : نانگي

موز : موس

کيک : کک

قرآن : قان

قرص : قق

اميرعلي: اميلي

پا: باپ

ساعت : ات

شکلات : هوکو

چيپس : گيت

آلبوم : آبلي

ماشين : ماهين

آينه : آنه

سبز: هبس

سيب : بيس

مرغ : گد- گد

کاپشن : کاشي

حمام : حم

مسواک : دن

آهنگ : آنه

حياط: حيا

مو : مي

پلو : پلي

ريش تراش: ريش

بالا : بالي

موش : ميش

گوش: گيش

گردن بند : گدن

عمو : عم

پليس: پوليس

شلخته : هخته

يک : هک

فکر نکنيد کم مياره ها ! به قسطنتنيه ميگه : قوتو !!

و وقتي ميخواد به کسي بفهمونه که بيا منو بغل کن ، دستاشو بلند ميکنه و ميگه : ياعلي!

 

البته کم پيش مياد آروم و مظلوم بشه ولي وقتي آرومه ، من يکي که دلم براش ميسوزه.

وقتي صداي در پارکينگو ميشنوه ، حتي اگه در اوج بازي کرن باشه ، مياد پشت در حياط تا من درو بازکنم.

 

هفته پيش براش يه خونه خريديم و جارو برقي و . . . خلاصه داريم جهيزيشو کامل ميکنيم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 22:41  توسط بابای نیکا  |