يکي يه دونه،عزیز دردونه
سلام- خوب حالا نیکا وارد ۸ سالگی شده .

کلاس دومه .

ما دو ساله که تهران هستیم ، نیکا مدرسه سعادت آباد میره .

یه خواهر کوچولوی دو ساله بنام " نیلا " داره که دائما چهار دستو پا از اینطرف خونه به اونطرف خونه میره .

و به محض اینکه درب اطاق نیکا باز میشه ، با سرعت چهار دست و پا میره بطرف اطاق نیکا.

وقتی جامدادی نیکا رو روی زمین میبینه ، با حرص میره برش داره ، ولی امان از دست این نیکا که حالا یادش رفته یه روز خودش همین اندازه ای بوده ، و حالا برای خودش خانومی شده ، همه اسباب بازیهاشو از جلوی دست نیلا برمیداره .

خلاصه ، از همه اونهایی  که هنوز هم با وجود کوتاهی من ، در بروز رسانی این وبلاگ ، به اینجا سر میزنن ، عذرخواهی میکنم ، به لطف خدا همه چیز روبه راهه ، نیکا هم خوبه ، ممنون از همه .

بابای نیکا

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1392ساعت 12:3  توسط بابای نیکا  | 

سلام

نیلا اومد- خیلی با شتاب ، تقریبا یک ماهی هم زودتر از موعد اومد.

روز ۲۸ مرداد ( شب عید فطر) نیلا اومد و خانواده ما ۴ نفره شد.

یک هفته ای در بیمارستان بود و دیروز عصر وارد خونه مون شد.

عکسشو فردا براتون میذارم.

ممنون از همه شما ها که اینهمه لطف دارید و هنوز هم به نیکا سر میزنید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 23:32  توسط بابای نیکا  | 

اما این روزها دیگه نوبتی هم باشه ، نوبت نیلا ست.

خواهر در راه نیکا دیگه . . .

حدود ۴ ماه دیگه انشاءالله میاد و نیکا میشه خواهر بزرگه.

بازهم خواهم نوشت.

ممنون از همتون که کامنت های محبت آمیز میگذارید، و اونقدر انرژی میدید که ساعت ۴ صبح در حالیکه از فرودگاه اومدم و خیلی هم خسته بودم ، اما حیفم اومد در مقابل اینهمه اظهار لطف شماها ، چیزی ننویسم.

خدا نگهدار همتون.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 4:7  توسط بابای نیکا  |