تبليغاتX
دخترم نیکا
يکي يه دونه،عزیز دردونه

چند روزی که مسافرت بودیم ، قاعدتا به نیکا خیلی خوش گذشته. همش در حال گردش و مسافرت بودیم. بقول خودش "حال داد "!

 

رفتیم سرزمین عجایب و نیکا اونجا صورتشو نقاشی کرد. البته یه عکس خیلی زیبا هم گرفت که چسبونده روی در اطاقش . و کیفیتش از این عکسی که با گوشی مبایل گرفته ام ، خیلی بهتره.

اونجا هر بازی که دلش خواست کرد.

شمال هم که بودیم احتمالا خیلی بهش خوش گذشته . صبح ها سه نفری میرفتیم صبحونه خوری هتل و بعدش میرفتیم لب دریا و خلاصه تمام روز با هم بودیم.

احتمالا همین خوش گذرونی ها بوده که باعث شده حالا بعد از برگشتنمون ، لب به اعتراض باز کنه و بگه دیگه خونه جدیده رو دوست نداره!

چشممون روشن. اعتراض ؟!

خوب البته نباید از انصاف بگذریم. من و مامانش هم دیگه بعد از سه سال دلمون برای خونه تهرانمون تنگ شده و دلمون میخواد برگردیم تهران.

ولی چاره چیه ؟ فعلا اینجا موندگاریم و باید خودمونو قانع کنیم.البته تصمیمی که من و مامان نیکا داریم اینه که تا سن پیش دبستانی نیکا ، اینجا باشیم.خوب نیکا خانوم هم باید فعلا با خونه جدیده و زندگی در اون کنار بیاد، امیدوارم بعدا بخاطر کاری که برای خودش کرده ایم ، سرزنشمون نکنه.

* راستی این عکس آخری ، هنر نمایی نیکا روی دیوار اطاقش در خونه جدیدس. اونا اعضای یه خونوادن که هرکدومشونم یه اسمی برای خودشون دارن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 ضمن تشکر از ADSL پارس آنلاین که موجب شده تا من اینقدر زود وبلاگ نیکا رو بروز کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0:8  توسط بابای نیکا  | 

نزدیک به ششماهی میشد که نتونسته بودیم به خونه تهرانمون سر بزنیم. توی این مدت اونقدر به خونه جدیده ( بقول نیکا البته ) عادت کرده بودیم که نیکا یادش رفته بود کلی عروسک و اسباب بازی توی اون خونه داره.

خلاصه برای مدت ۱۶- ۱۷ روزی رفتیم با نیکا (بقول خودش ) حال کنیم!

اونقدر به نیکا خوش گذشت که وقتی دیروز بهش گفتیم میخواهیم برگردیم ، میگفت نع!

ولی بالاخره برای دیدن مامانی و بابائیش هم که شده قبول کرد با ما برگرده !

طفلی فکر میکرد اگه تهران باشیم من همیشه توی خونه پیشش خواهم بود.

امروز وقتی داشتیم برمیگشتیم ، توی راه دخترم دائما در حال شیرین زبونی بود. یه نفر میگفت این کوچولوها وقتی بزرگ میشن ، مشکلاتشونم باهاشون بزرگ میشه.

اما من میگم این کوچولوها وقتی بزرگ میشن ، شگفتیهاشونم باهاشون بزرگ میشن ، آدمو بیشتر از روز قبل شگفت زده میکنن و آدم بیشتر به بزرگی و قدرت خدا پی میبره.

مانی ( مادر بزرگ نیکا ، یعنی مامان خودم ) میگفت وقتی نیکارو برده بوده با بچه همسایشون بازی کنه ، مانی به نیکا میگه بیا برو باهاش بازی کن ، نیکا که میبینه اون کوچولو خودشو گرفته ، میگه : بیخیالش ، خودش میاد!

راستی بدلیل اینکه اشکالات فنی ، نتونسته بودم عکسی از تولد نیکا روی وبلاگش بذارم ، اینم یه عکس از تولد سه سالگی نیکا ( در خونه جدیده نیکا ):

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:54  توسط بابای نیکا  | 

 

یادش به خیر . . . سه سال پیش یه همچین روزایی دخترمون خونمونو روشن کرد.

به زندگیمون رنگ دیگه ای داد. خدا لطفشو در حق من و مامان نیکا تموم کرد.

چند روز دیگه سالروز تولد سه سالگی نیکاست .

امیدوارم تا صد سال با سلامتی و دل خوش ، ۲۲ مرداد ماه هرسالو جشن بگیره.

دخترم تولدت مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 23:1  توسط بابای نیکا  |