تبليغاتX
دخترم نیکا :يکي يه دونه،عزیز دردونه
آن شب گردک نه نیکا دست او / خوش امانت دادش اندر دست تو ( مولوی)

این روزها ، روزهاي اعلام وجود نيکا هست. با دوستام که صحبت ميکنم ميگن که معمولا از ۶-۷ ماهگي تکان خوردن هاي بچه را ميشه احساس کرد ، اما جالب اينجاست که نيکا از اوايل ماه پنجم  ،شروع کرد به حرکت. البته اينکه ميگم حرکت ، منظورم يه حرکت کامله ، بعضي وقتها چنان خودشو تکون ميده که مامانش هم باهاش تکون ميخوره!

دارم مامانشو راضي ميکنم که شروع کنه به وبلاگ نويسي ، ولي متاسفانه اين خانومارو که ميشناسين ، اگه کاري باب دلشون نباشه هيچ کس نميتونه مجبورشون کنه.

چند لحظه پيش که ( به کنايه ) بهش گفتم حداقل براي دخترت چيزي بنويس ، رفت وبا يه دفتر اومد!

امروز يه قسمتايي از اون دفترو مينويسم.

راستي از تمام مامان و باباهاي عزيزي که در شروع اين راه تشويقم ميکنن ممنونم.

مامان آيسان ، روياي نيمه شب ، رهبر عزيز و . . . همه .

 

 

اينهم نوشته مامان نيکا:

 

 

نيکاي مامان

عزيز دلم

 

زمان ديدن و درآغوش کشيدن و بوسيدنت ، نزديک و نزديک تر ميشه و مامان صبوري ميکنه تا ان شاءالله روزگارو لحظه ها به خوبي و خوشي سپري بشن تا بتونه تورو ببينه.

خدارو هزار بار شکر ميکنم که تورو بمن داد و از خدا ميخوام که بهم توان وعقل و شعور و درايت بده تا بتونم تورو اونطور که بايد ، تربيت کنم.

 

دخترم

 

تو قشنگترين نعمت خداوندي.

خداوند بزرگ هميشه به من لطف داشته ، هميشه در حق من خوبي کرده و هيچگاه منو تنهانگذاشته و حالا با دادن تو بمن ، همه چيزو در حقم تموم کرده .

 

عزيزم

 

شايد نتونم احساسم رو نسبت به تو بيان کنم ولي فقط ميتونم بگمکه هيچ وقت اينقدر خوشحال نبوده ام .

اين روزها هيچ چيز نميتونه ناراحتم کنه و من فقط و فقط و فقط به تو فکر ميکنم . . . به اون لحظه قشنگي که براي اولين بار بغلت کنم . . . بارها و بارها بهش فکر کردم . . . نميدوني چه حالي ميشم.

 

خدايا

پس کي اون لحظه شيرين فرا ميرسه ؟

 

بايد صبوري کرد . منهم همين کارو ميکنم.

 

ساعت 2 بامداد جمعه – 29/2/85

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 23:3  توسط بابای نیکا  | 

دخترم نیکا ، ( ان شاءالله) دقیقا سه ماه دیگه به دنیا میاد .

زمان دقیقی که دکتر تعیین کرده روز ۲۰ مرداد ماه هست. اسمش رو نیکا انتخاب کرده ایم بهاین امید که هم نیک باشه و هم با خودش نیکی بیاره.

من این وبلاگ رو شروع میکنم و مادر نیکا هم میتونه کمکم کنه . هرچند که خیلی به کمکش امیدوار نیستم چون علاقه چندانی به اینترنت نداره .

 

بازهم در این مورد خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 15:59  توسط بابای نیکا  |