تبليغاتX
دخترم نیکا :يکي يه دونه،عزیز دردونه
آن شب گردک نه نیکا دست او / خوش امانت دادش اندر دست تو ( مولوی)

 

از ديروز دخترکم يک کار تازه ياد گرفته ، اونم بازي با پاهاشه. صبح ها از پهلوي چپم شروع ميکنه تا منو بيدار کنه ، من بر ميگردم و به طرف راست ميخوابم ، اين بار مياد به طرف بالا و طرف راست شکمم.

اونقدر تکون ميخوره تا بلند شم و بشينم ، و ماشاءالله تا شب همينطور مشغوله . گاهي يه استراحتي ميکنه اما کوتاه ، پريشب فقط دو ساعت خوابيد ، يعني از 2 تا 4 صبح! ساعت 9 صبح که ديگه خيلي خوابم مي اومد ، رفتم توي تخت و شروع کردم باهاش حرف زدم ، تا اون موقع شديدا مشغول تکون خوردن بود ، بعد آروم شد و وقتي با ناراحتي بهش گفتم : "مامان نگرانته ، قربونت برم يه کم بخواب ، دلم برات شور ميزنه " ديگه تکون نخورد و تا ظهر خوابيد.

خدارو شکر ميکنم بخاطر اينهمه حس زيبا که به من داده . تقريبا 2 ماه تا به دنيا اومدن نيکا باقي مونده ، ولي نميدونين چقدر تحملش برام سخته .

از بيستم خرداد تا حالا ، انگار اصلا نميگذره ، و من ميخوام زودِ زود بگذره و دختر نازنينمو زودر ببينم ( ان شاءالله).

براي ديدنش ثانيه هارو ميشمارم. الان که مشغول نوشتن هستم ، نيکا هم مشغول تکون خوردنه ، پاشو فشار ميده و وقتي دستمو روش ميذارم ، پاشو زود از زير دستم ميکشه و ميره يه طرف ديگه و منتظر ميمونه ، انگار که ميخواد بامن بازي کنه!

تازگي ها چون بزرگتر شده ، تکون خوردن هاش هم بيشتر و شديد تر شده . هر روز کلي باهم حرف ميزنيم . يعني من باهاش حرف ميزنم و اون گوش ميده . مطمئنم که همه حرفهاي منو خوب ميفهمه ، وقتي قربون- صدقش ميرم همش تکون ميخوره، وقتي چيزي براش تعريف ميکنم آروم و بي حرکت ميمونه و گوش ميده.

طعم بعضي از خوراکي هارو خيلي دوست داره ، مثلا گوجه سبز يا خوراکي هاي ترش که ميخورم خيلي تکون ميخوره ، ولي با شيريني و چاي – مخصوصا اگه يه خورده داغ باشه – اصلا جور نيست.

من خودم هم شيريني و چاي رو اصلا دوست ندارم .

باباش ميگه همه اين حس هارو از تو ميگيره ، و همه اين کارهايي که ميکنه و حرکتهايي که انجام ميده ، از حسي است که از تو بهش منتقل ميشه .

 

خوب ببخشيد بايد برم ، چون دخترم داره بي تابي ميکنه و بايد آرومش کنم.

از همه دوستاني که لطف ميکنن و پيغام ميذارن ، حال نيکا رو ميپرسن ، من و باباي نيکا رو مورد راهنمايي و لطف قرار ميدن ، خيلي ممنون و متشکرم.

 

مامان نيکا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 23:11  توسط بابای نیکا  | 

 

جان مادر!

 

لحظه هاي هستي من از تو پر شده است

در تمام روز ، در تمام شب ، در تمام هفته ، در تمام ماه

 

در فضاي خانه ، کوچه ، راه

در هوا ، زمين ، درخت ، سبزه ، آب

در خطوط درهم کتاب ، در ديار نيلگون خواب

 

خوبِ خوبِ نازنين من !

 

من تو را به خلوت خدائي خيال خود ، بهترين بهترين من خطاب ميکنم

بهترين بهترين من . . .

 

مامان نيکا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 23:13  توسط بابای نیکا  | 

 

بعد از ظهر روز چهارشنبه ( 10/3/85) وقت دکتر داشتيم. ماشاءالله دخترم از صبح در حال تکاپو و جنب و جوش بود. جواب آزمايشو به آقاي دکتر نشون داديم. در ضمن وقت ويزيت ماهيانه دخترم هم بود. من اين ماه 2 کيلو وزن اضافه کرده بودم. دکتر راضي بود ، چون تا الان که 11 روزه وارد 7 ماهگي شده ام ، خيلي کم اضافه وزن داشته.

خوشبختانه جواب آزمايشها عالي بود و دکتر هم راضي.

دکتر پرسيد حال بلقيس خانوم و مادرش چطوره ؟

بعد از تشکر به دکتر گفتم آقاي دکتر ما بلقيس صداش نميکنيم. دکتر گفت تا وقتي توي شکم مامانشه ، نوه منه و اسمش هم اسم قشنگيه . . . يعني ملکه سبا.

آخه دکتر از همون موقعي که فهميد بچه ما دختره ، بهش گفت بلقيس خانوم.

هميشه سفارش ميکنه مواظب دخترم باشين. ميگه همه بچه هايي که من بدنيا ميارم نوه هاي من هستن.

دکتر پرسيد بالاخره سيسموني چه رنگي شد؟ صورتي يا گل بهي؟

 

سرويس سيسموني دخترم که روز پنجشنبه ( 11/3/85) آوردن و نصبش کردن ، گل بهي و سبز کمرنگه.

 

هرماه که ميريم پيش دکتر، اولين کاري که ميکنيم ، گوش دادن به صداي قلب نازنين دخترمه. من اون لحظه اونقدر هيجان دارم که ديگه هيچي نميشنوم.

 

نوشته بودين کمي هم از سختي هاي اين دوران بگم. البته من تا اوائل 4 ماهگي خيلي سختي کشيدم. 4 کيلو وزن کم کردم . از صبح تاشب ، يه گوشه افتاده بودم .

چون مامانم هم تهران نيست و در شهر ديگه اي زندگي ميکنه ، خيلي سختم بود. البته باباي نيکا عصرها که ميومد خونه ، کاري از دستش بر نمي اومد.

بعد کم کم بهتر شدم و تونستم غذا بخورم .

3 ماهه سوم ( يعني ماههاي 4و5و6) بهترين ماهها هستن. حتما شماهايي که مادر هستين خوب ميدونين بعدا که وارد 7 ماهگي ميشين ، يکسري سختي هاي خاص اين دوران بوجود مياد ، مثل کمر درد ، سنگيني ، بي خوابي ، تنگي نفس ، طپش قلب و . . . که در هر مادري البته شدت و ضعف دارن و هر کسي يه جوري اذيت ميشه.

ولي همه اينها براي من شيرين ترين لحظات عمرم هستن ، و وقتي بهشون فکر ميکنم ، نه تنها بنظرم سخت نميان بلکه فکر ميکنم اينها هم الطاف خداوند هستن که شامل حال من شدن بقول معروف : هرکس طاووس خواهد  جور هندوستان کشد.

من بايکي از دوستاي نزديکم که دخترش الان نزديک 2 سالشه ، صحبت ميکردم . اون در دوران بارداري خيلي دردسر نداشته و اين حالتهايي که من از هفته دوم بارداري داشتم ، هيچکدومو تجربه نکرده و بااينکه اين حالت در همه مادرها يکسان نيست ، و همه لزوما سختي نميکشن ولي من بازهم از ته قلبم احساس خوشبختي و رضايت ميکنم. چون اين سرنوشتو مثل بقيه زندگيم ، خدا برام رقم زده.

پس جاي شکايت نيست و من اصولا سعي کرده ام در هيچ موردي بنده ناشکري نباشم. هميشه بنده شاکري بوده ام والبته مدام عاجزانه از خدا درخواست کرده ام که چيزي که در حد توان و تحملم نيست بمن نده.

از وقتي خودمو شناخته ام براي لحظه – لحظه زندگيم ازش تشکر کرده ام و هميشه هم همه چيزهاي خوب دنيارو برام در نظر گرفته ، حتي مواقعي که اصلا لايقش نبوده ام.

اونقدر احساس رضايت و خوشبختي ميکنم که چند روز پيش به نيکا ميگفتم :

اگه مامان نميخواست تو يکي يه دونش و عزيز دردونش باشي ، يه بار ديگه اين مراحلو تجربه ميکردم، اونقدر شيرينه که فقط يه مادر ميفهمه . حيف که نميخوام عشق و محبتمو نصف کنم و ميخوام همشو يکجا به خترک قشنگ و نازنينم بدم.

 

يه خانوم ماما ، پيش دکتر هست که قبل از اينکه بريم پيش دکتر ، اون وزن و فشار خونو چک ميکنه. باباي نيکا ازش پرسيد دخترمون خيلي تکون ميخوره ، اشکالي نداره؟

خانوم خنديد و گفت نه ، چه اشکالي داره؟

من گفت آخه تکوناش خيلي زياده ، تا جايي که صبح ها منو از خواب بيدار ميکنه و شبها تا دير وقت در حال حرکته ، در طي روز همش در حال جنب و جوشه و روي هم رفته شايد يک ساعت استراحت کنه، و وقتي اصلا قصد خوابيدن نداره، شکممو ميمالم و بلند – بلند براش لالايي ميخونم تا خوابش ببره. در تمام اين مدت بايد کاملا بي حرکت باشم ، در غير اين صورت با کوچکترين حرکت ، ميفهمه بيدارم و دوباره شروع ميکنه به ورجه – وورجه.

خانوم ماما گفت:

 خيالت راحت باشه . هيچي نيست ، جز نشونه سلامتش. در ضمن دخترمن هم که حالا بزرگ شده خيلي تکون ميخورد ولي در عوض دختر خيلي باهوشيه. تا الان منو اذيت نکرده ، درساشو خودش ميخونه و مشکلي درست نميکنه.

از شنيدن اين حرف خيلي خوشحا شدم. چون چند نفر ديگه هم بهم گفته بودن بچه هايي که خيلي تکون ميخورن ، پر انرژي هستن.

توي يه کتاب هم خوندم بچه هايي که قبل از تولد خيلي فعاليت دارن ، بعد از تولد الزاما بچه هاي شيطوني نيست . و باز براي هزارمين بار از خدا تشکر کردم.

اين کار ، يعني تشکر از خداوند ، يکي از عادات قشنگ در تمام زندگي من است . اين کار بمن انرژي ميده .

پس خدايا شکرت ، شکرت ، شکرت.

مامان نيکا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 12:48  توسط بابای نیکا  | 

عزيزي آمده و در کوير خشک سينه من ميهمان شده

که پيام آور بهار در اين دشت خزان زده باشد

 

او از وجود خود در من لاله اي کاشته به سرخي خون و به لطافت نسيم

که زيبايي تمام شقايق هاي عالم را به طعنه ميگيرد

 

او همان فرشته سرزمين روياهاي دور و دراز من است

هم او که آميخته اي است از غرور و عشق و احساس

 

دستانم را به وسعت تمام کهکشانها خواهم گسترد تا اورا به سرزمين آغوش خود فرا خوانم

 

شکوفه احساساتم را پرپر خواهم کرد و بر گذرگاهش خواهم گسترد

تا مبادا خاک پنجه هاي نازنينش را بيازارد

 

از پايه هاي ستبر احساسم قصري خواهم ساخت و به ديوارهايش رنگ سرخ عشق خواهم زد

 

از الماس اشکهايم بر سرش تاجي خواهم نهاد و او ملکه محبوب قلمرو پهناور قلب من خواهد شد

 

شايد توانسته باشم در اين چند سطر عشق مادري را به فرزندش بيان کنم ، شايد . . .

فرزندي که هنوز متولد نشده . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 23:24  توسط بابای نیکا  | 

سلام دختر گلم

الان که اين سطرهارو مينويسم، ساعت 18.15 روز سه شنبه ( 9/3/84) هست ولي نميدونم که تو چه وقت ميتوني اينهارو بخوني؟

تو مثل هميشه در حال جنب و جوش و تقلايي .

بعد از ظهر يه کم خوابيديم . توهم عادت کردي مامان که ميخوابه ، ميخوابي.

بابا چند شبه ميپرسه چيزي ننوشتي؟ و من ميگم نه ، مينويسم.

اما بابات نميدونه که حرفهايي که من و تو از صبح تا شب باهم ميزنيم ، لحظاتي که باهم سپري ميکنيم ، و اون حسي که خدا ، از تو در وجودم گذاشته ، هيچکدومشون نه نوشتني هستن و نه گفتني.

فقط بايد تجربه بشه . . . اونهم فقط توسط يه مادر .

 

گل نازم

 

تو هر روز بزرگ و بزرگتر ، و سنگين تر ميشي و در وجود من رشد ميکني و اين اونقدر دوست داشني و زيباست که فکر ميکنم وقتي تو به دنيا بياي دلم براي اين تکون خوردن هات تنگ بشه.

ديگه اون موجود کوچولو که در وجودم بود حرکت نميکنه اما در عوض جلوي چشمامه.

موجودي که من از چشمهام هم بيشتر دوستش دارم. اون قلب و روح و جسم و جان و زندگي منه.

همه چيز من در اون خلاصه ميشه ، تمام عشقم ، زندگيم و آرزوهام.

 

اميدوارم که شايستگي مراقبت و نگهداري و تربيت تورو داشته باشم.

تو امانت خدايي و من به خدا قول ميدم که با تمام وجودم هرکاري که بايد وبرات لازمه ، انجام بدم.

 

اما روز پنجشنبه قراره که تخت و کمدت رو بيارن . . . ومن اونقدر هيجان دارم که قابل وصف نيست.

 

 مامان نيکا

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 19:13  توسط بابای نیکا  | 

 

اين مطلب بسيار زيبا ، روز گذشته توسط رهبر عزيز ، براي وبلاگ نيکا ارسال شده. خيلي ازش ممنونيم:

 

داستان کودک و خدا ( تقدیم به مامان نیکا و بقیه مامان ها (:


کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند فردا تو مرا به زمین می فرستی ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او ازتو نگهداری خواهد کرد .

 کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بدی زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

خداوند پاسخ داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم تو را ببینم ناراحت خواهم بود .

در آن هنگام بهشت آرام بود ، اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

 او به آرامی سوالی دیگر از خدا پرسید: خدایا ، اگر من باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگو.

خداوند شانه او را نوازش کرد و گفت: نام فرشته ات اهمیتی ندارد، به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 23:3  توسط بابای نیکا  | 

نيکاي مامان ، دختر گلي

 

انشاء الله همونطور که خدا هميشه يار و ياور مامان بوده ، و هميشه توي مشکلات کمکش کرده ، تو رو هم در پناه خودش نگه داره.

 

دخترنازنينم

 

شش ماهه که من وتو با هم زندگي ميکنيم

شش ماهه که مامان ، لحظه – لحظه زندگيشو با تو گذرونده ، دعا ميکنم خدا تورو برام سالم نگه داره

تو همه زندگي مامان هستي

تو همه دلخوشي ماماني.

مامان هر روز برات دعا ميکنه .

دخترم ، هر روز برات دعا ميکنم که سالم باشي ، سالم به دنيا بياي و سالم زندگي کني

 

دخترم

 

سالم و صالح وعاقبت به خير باشي.

توي اين دنيا هيچ آرزويي جز خوشبختي تو ندارم.

هيچ آرزويي بجز ديدنت ، بغل کردنت و بوسيدنت .

 

دعا ميکنم که خدا کمکم کنه ، بهم توان بده تا بتونم از امانتي که بهم داده خوب نگهداري کنم.

 

فرشته کوچولوي مامان

 

دستهاي قشنگ و کوچيکت رو ببر بالا و دعا کن و از خدا بخواه که همونطور که تا قبل از اينکه تورو به مامان بده ، ازت نگهداري ميکرد ، بعد از تولد هم پشت و پناهت باشه.

از خدا بخواه که هيچوقت فراموشت نکنه .

به خدا قول بده که هيچوقت فراموشش نميکني.

 

دخترکم

 

مامان هم قول ميده که باهمه توان و قدرتش ازت نگهداري کنه و هميشه يادت بياره که قبل از اينکه مال مامان باشي ، پيش خدا بودي . . . فقط بالهاتو پيش خدا گذاشتي ، چون توي اين دنيا ديگه بهشون نياز نداشتي.

خيلي خوشحالم از اينکه باتمام وجودم تورو از خدا خواستم و خدا تورو بمن داد خوشحالم از اينکه ت بي خبر نيومدي ، من وبابات منتظرت بوديم و الان هم براي ديدنت بيقراري ميکنيم.

وقتي بابات ميگفت خوبه که يه کوچولو داشته باشيم ، مامان حرفهاشو جدي نميگرفت ، مامان فکر ميکرد چيزي توي زندگي کم نداره که بخواد جاي خاليشو با تو پر کنه.

ولي بعد متوجه شدم که بابات کاملا جدي ميگفت. . . و کم کم ، زمزمه اومدن تو در زندگي ما طنين انداخت ، و رن و بوي جدي به خودش گرفت ، و خدا تورو بما داد.

شنيده بودم که هيچ حسي قشنگ تر از حس مادر شدن نيست ولي تا کسي خودش تجربش نکنه ، نميتونه بهش ايمان بياره ، و حالا بعد از گذشت شش ماه ، ميدونم که مادر شدن يکي از بزرگترين نعمت هايي است که خداوند به آدم ميده.

 

دخترم

 

تو از 2 ماه پيش حضورت رو با تکون خوردن در عمق وجود مامان خبر دادي. هر روز جابجا ميشي و خبر سلامتيتو به مامان ميدي.

صبح ها با عشق تو از خواب بيدار ميشم و شب ها با عشق تو چشمامو روي هم ميذارم.

براي ديدنت ثانيه شماري ميکنم. اميدوارم روزگار هم با مامان ياري کنه اين دوماه باقيمونده هم زودتر بگذره.

هر روز باتو حرف ميزنم و تو فقط گوش ميدي . . . مامان برات درددل ميکنه ، از همه چيز برا ميگه ، صبح ها که دير از خواب بيدار ميشي دلم برات تنگ ميشه ، همش منتظر ميشم تا تکون بخوري تا من بتونم باهات حرف بزنم.

انشاءالله هميشه خوب و خوش وسلامت باشي و زندگي خوب و خوشي پيش رو داشته باشي.

همه زندگي مامان در وجود تو خلاصه ميشه. . . انشاءالله خدا کمکمون کنه.

ساعت 4،20 عصر روزسه شنبه – 2/3/85

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 22:14  توسط بابای نیکا  | 

سلام و از همه احوالپرسی های شما ممنونم.

نیکا این روزها داره اولین ارتباطاتشو با دنیای ما برقرار میکنه.

وقتی عصرها من میرم خونه و شروع میکنم برای مامانش ازکارهایی که در طول روز کرده ام و اتفاقاتی که افتاده رو تعریف میکنم ، نیکا شروع میکنه به تکون خوردن!

مامانش میگه اینها عکس العمل هایی هستند که به صدای تو نشون میده.

وقتی مهمونی باشیم یا مهمون داشته باشیم و اطرافش شلوغ باشه ، و همه بگن و بخندن ، به نظر میاد که نیکا هم خیلی حال میکنه و دائما به اینطرف و اونطرف میره .

به دکترش که گزارش کارهاشو دادم ، میگفت این بچه باید خیلی فعال باشه، خدا بهتون رحم کنه!

راستی دیشب منزل یکی از دوستان بودیم که یه دختر خوشگل 2 ساله دارن به اسم پانیذ که دائما به مامان نیکا میگفت اونجا چی داری؟

و وقتی بهش میگفتیم نی نی داریم ، میگفت : نی نی نیست.

کافی بود یه لحظه دستشو روی شکم مامان نیکا بگذاره ، تا بفهمه چه خبره.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 13:3  توسط بابای نیکا  |