تبليغاتX
دخترم نیکا :يکي يه دونه،عزیز دردونه
آن شب گردک نه نیکا دست او / خوش امانت دادش اندر دست تو ( مولوی)

امروز بیست و دوم مهرماه ، تولد دوماهگي دخترمه.

عکساشو براتون خواهم گذاشت.

ما اينروزها مهمون منزل بابايي نيکا هستيم و دايي نيکا اينروزها سخت در حال تمرين حرف زدن با نيکاست!

جدا ميگم ، ديدنيه وقتي که دايي علي با نيکا شروع ميکنه به حرف زدن و نيکاهم جواب ميده.

من که واقعا نميدونم تاکي بايد صبر کنيم تا نيکا (انشاءالله) به حرف زدن بيفته؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 6:25  توسط بابای نیکا  | 

الان که دارم اين پستو مينويسم ، ماماني داره با نيکا بازي ميکنه. وقتي دستاي نيکارو ميگيره ، نيکا خودشو بالاميکشه و ميره بطرف مامانيش.

پدرسوخته هرروز يه کار جديد ياد ميگيره و ايناهرکدومشون براي من و مامانش يه دنيا مي ارزن.

نميدونم يه روزي مياد که ديگه نيکا کارهاي من و مامانشو قبول نداشته باشه ؟

يه روزي مياد که من و مامانش حس کنيم که خيلي از نيکا عقب هستيم؟

يه روزي که . . .

نميدونم . . .

 

باباي نيکا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 22:14  توسط بابای نیکا  | 

اين روزها نيکا داره به کارهاي اطرافيانش عکس العمل نشون ميده ، مثلا بابابزرگش وقتي ميخواست پاشو ببوسه ، نيکا پاشو پس کشيد!

يا وقتي داييش باهاش حرف ميزنه ، از خودش صداهايي در مياره که کاملا نشون ميده داره عکس العمل نشون ميده.

ديروز هم وقتي من ميخواستم نوک بينيشو ببوسم ، يه مشت محکم زد تو صورتم !

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 22:42  توسط بابای نیکا  | 

سلام

مامان نيکا چند روز پيش نيکارو برده بوده داخل حياط و نيکا براي اولين بار نور آفتابو بدون واسطه ديده بوده ، مامانش تعريف ميکرد که نيکا با حيرت به اطرافش نگاه ميکرده و علي الخصوص صداي زنبورهاي عسل که اطراف کندو در رفت و آمد بوده اند براش خيلي جالب بوده ، وقتي هم مامانش ميخواسته نيکارو ببره داخل خونه ، نيکا به زبون بي زبوني اصواتي رو تلفظ ميکرده ، مامانش ميگفت فکر کنم ميخواست بگه چيکارم داري ، بذار حالمو ببرم ، خلاصه از اون روز به بعد هر روز بين يکربع تا نيم ساعت ميرن داخل حياط . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 23:36  توسط بابای نیکا  |