امروز بیست و دوم مهرماه ، تولد دوماهگي دخترمه.
عکساشو براتون خواهم گذاشت.
ما اينروزها مهمون منزل بابايي نيکا هستيم و دايي نيکا اينروزها سخت در حال تمرين حرف زدن با نيکاست!
جدا ميگم ، ديدنيه وقتي که دايي علي با نيکا شروع ميکنه به حرف زدن و نيکاهم جواب ميده.
من که واقعا نميدونم تاکي بايد صبر کنيم تا نيکا (انشاءالله) به حرف زدن بيفته؟
پدرسوخته هرروز يه کار جديد ياد ميگيره و ايناهرکدومشون براي من و مامانش يه دنيا مي ارزن.

نميدونم يه روزي مياد که ديگه نيکا کارهاي من و مامانشو قبول نداشته باشه ؟
يه روزي مياد که من و مامانش حس کنيم که خيلي از نيکا عقب هستيم؟
يه روزي که . . .
نميدونم . . .
باباي نيکا
يا وقتي داييش باهاش حرف ميزنه ، از خودش صداهايي در مياره که کاملا نشون ميده داره عکس العمل نشون ميده.
ديروز هم وقتي من ميخواستم نوک بينيشو ببوسم ، يه مشت محکم زد تو صورتم !

مامان نيکا چند روز پيش نيکارو برده بوده داخل حياط و نيکا براي اولين بار نور آفتابو بدون واسطه ديده بوده ، مامانش تعريف ميکرد که نيکا با حيرت به اطرافش نگاه ميکرده و علي الخصوص صداي زنبورهاي عسل که اطراف کندو در رفت و آمد بوده اند براش خيلي جالب بوده ، وقتي هم مامانش ميخواسته نيکارو ببره داخل خونه ، نيکا به زبون بي زبوني اصواتي رو تلفظ ميکرده ، مامانش ميگفت فکر کنم ميخواست بگه چيکارم داري ، بذار حالمو ببرم ، خلاصه از اون روز به بعد هر روز بين يکربع تا نيم ساعت ميرن داخل حياط . . .
