تبليغاتX
دخترم نیکا :يکي يه دونه،عزیز دردونه
آن شب گردک نه نیکا دست او / خوش امانت دادش اندر دست تو ( مولوی)

نیکا دیشب چهارماهه شد.

چند روزیه که یاد گرفته دستاشو بهم بگیره ، يا اينکه دستش به هرجايي که بند بشه ، محکم اونجارو ميگيره . . . منجمله يقه من و مامانش که از همه جا در دسترس تره!

اصواتي هم که ياد گرفته ، دل من و مامانشو ميبره .

فکر ميکنم انشاءالله دندوناي دخترم يه خورده زودتر از حد معمول دارن در ميان ، چون آب از لب و لوچه نيکا سرازيره.

لازم ميدونم از همه دوستايي که به نيکا لطف دارن و دائما به اين دخترک سر ميزنن ، تشکر کنم .

باور کنيد مامان نيکا روز اول قبول کرده بود که به وبلاگهاي هم لينک ، سربزنه ، ولي خوب داريد ميبينيد که !

باور کنيد که من خودم به تمام وبلاگهاي هم لينک سر ميزنم و دقيقا اونهارو ميخونم و ازشون لذت ميبرم ولي بدليل پائين بودن سرعت اينترنت در شهري که در حال حاضر مهمون هستيم ، امکان کامنت گذاشتن واقعا وجود نداره.

ارادتمند: باباي نيکا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 20:57  توسط بابای نیکا  | 

چندروز اخیر ، نيکا براي اولين بار به مسافرت رفت . جاي همه دوستان عزيز خالي ، هواي آفتابي محمودآباد ، بهترين فرصتو براي مسافرت فراهم آورده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 21:29  توسط بابای نیکا  |