دخترم نيکا داره روز به روز بزرگتر ميشه ، امروز شمع هاي پنج ماهگيشو فوت کرد و وارد شش ماهگي شد ، چيزي که براي من و مامانش باقي ميمونه ، خاطرات خوب اينروزهاست . . . ما روز به روز مسن تر ميشيم و نيکا روز بروز بزرگتر . . . و ما شاهد لحظه - لحظه هاي بزرگ شدن عزيزترينمون هستيم
انشاءالله

خوب چون دیروز نیکا از طرف شمیم به یلدابازی دعوت شده ( هرچند خیلی از شب یلدا گذشته ولی این دعوتو هم نمیشه رد کرد) از طرفی هم خودش نمیتونه بنویسه ، من بجاي دخترکم مينويسم:
۱- اولا وقتي نيکاجونم گرسنه ميشه ، ديگه هيچکسيو نميشناسه ، اينطور مواقع خدانکنه مثلا مامانش دستش بند باشه يا اينکه مثلا من و نيکا سوار ماشين باشيم و مامانش از ماشين پياده شده باشه!
چند روز پيش که براي خريد طلا به خيابون کريمخان رفته بوديم و مامانش از ماشين پياده شده بود ، وقتي نيکا از خواب بيدار شد و احساس گرسنگي کرد ، شروع کرد به گريه کردن و تا من اومدم به مبايل مامانش زنگ بزنم ، نيکا خانوم ماشينو گذاشته بود روي سرش!
مامانش هم که صداشو از تلفن شنيد ، باعجله اومد توي ماشين و مشغول شير دادن به نيکا شد ، تازه بعد از چند دقيقه متوجه شديم که يک مامانش از هولش يه قطعه طلاي تقريبا قيمتيو از طلافروشي آورده بيرون!
۲- نيکا شديدا به نوت بوک من علاقمنده، خوب تقصيري هم نداره ، دختر عصر ارتباطاته ديگه.
وقتي ميشينه پشت نوت بوک ، با کنجکاوي بسيار زياد ، به صفحه کليد نگاه ميکنه ، بعد سرشو بالا ميبره و به LCD نگاه ميکنه ، اين نگاه کردنش اونقدر طول ميکشه که بعضي وقتا فکر ميکنم واقعا کاربرد کليدهارو ميدونه.
۳- نيکا خيلي خوب بلده چجوري خودشو توي دل همه جاکنه.
فقط کافيه که يه لبخند براي طرف مقابلش بزنه و بعد هم صورتشو از طرف قايم کنه !
طرف يه دل نه صد دل عاشقش ميشه!
۴- نيکا اصلا دوست نداره جاي ساکت يا آروم بخوابه!
جالبه که بگم نيکا وسط مهموني ، يا مواقعي که صداي تلويزيون بلنده ، خيلي راحت ميخوابه ، ولي به محض اينکه اطرافش ساکت ميشه ، چشماشو بازميکنه تا ببينه چه خبره .
واي به روزي که بفهمه بيرون اطاقش مهمونيه و ما خوابونديمش!
۵- نيکا خيلي مظلوم ، ساکت ، خوش اخلاق و مهربونه.
اينارو هم به خودم رفته!
باباي نيکا

روز جمعه گذشته من و نيکا و مامانش ، اومديم به تهران تا هم به خونمون سري بزنيم و هم نيکا براي چکاپ ماهيانه ، بره پيش دکتر.
عليرغم اينکه شب جمعه دائما از تلويزيون اخطار ميدادند که فردا تمام گردنه هاي کشور بسته هستند ، خداروشکر اونروز هم مثل خيلي از روزهاي ديگه ، پيش بيني هواشناسي غلط از آب دراومد در تمام طول مسير ( نزديک به 600 کيلومتر ) حتي يه لکه ابر هم درآسمون نبود!
هرچند هوا خيلي سرد بود و دماي بيرون ماشين حتي تا 10- هم رسيد اما خوشبختانه تا وقتي نيکا سوار ماشين بود ، هيچ اتفاق بدي نيافتاد ، ولي وقتي رسيديم تهران و ماشينو پارک کردم و نيکا از ماشين پياده شد ، شيشه ماشين ( دقيقا همونجايي که نيکا خوابيده بود) به طرز عجيبي خورد شد!
البته من نه تنها ناراحت نشدم بلکه صدقه هم گذاشتم کنار چون اگه اين اتفاق (خداي نکرده ) فقط 1 ساعت زودتر پيش اومده بود ، خدا ميدونه چي ميشد.
خدارو شکر که به خير گذشت و نيکا جمعه شب براي اولين بار توي اطاق خودش خوابيد.

اين چندروزه هم دائما در حال گشت و گذاره . . . از اين خونه به اون خونه.
خوب ديگه اينکه امروز نيکا پيش دکترش بود و دکترش ازوضعيت رشدش خيلي راضي بود و گفت فکر کنم بايد يه رژيم به نيکا خانوم بديم که وزنش خيلي بالا نره!
چند وقتي بود که ميديدم وقتي شبها به خونه ميام و پاي اينترنت ميشينم ، نيکا شروع ميکه به تکون دادن دست و پاهاش و خلاصه ميخواد به زبون خودش بمن بفهمونه که بايد بلندش کنم.
اخيرا فهميدم که علاقه عجيبي به دست زدن به کامپيوتر داره ، خلاصه بعد از اينکه بنا به توصيه مامانش ، بردمش نزديک کامپيوتر ، اين تصوير بيادموندني به وجود اومد.

تازه دخترکم شديدا به رايت کليک کردن هم علاقه داره!

اما چند روز پيش مامان و باباي شميم ، که تازه از سفر خونه خدا برگشته اند و براي نيکا يک سارافن زيبا سوغات آورده اند ، اونو با پست براي نيکا فرستاند ، ماهم چون اولين بار بود يه همچين پيراهن زيبايي تن نيکا کرده بوديم ، کلي عکس ازش گرفتيم ، اينم يکيش:
