تبليغاتX
دخترم نیکا :يکي يه دونه،عزیز دردونه
آن شب گردک نه نیکا دست او / خوش امانت دادش اندر دست تو ( مولوی)

 

دخترم نيکا داره روز به روز بزرگتر ميشه ، امروز شمع هاي پنج ماهگيشو فوت کرد و وارد شش ماهگي شد ، چيزي که براي من و مامانش باقي ميمونه ، خاطرات خوب اينروزهاست  . . . ما روز به روز مسن تر ميشيم و نيکا روز بروز بزرگتر . . . و ما شاهد لحظه - لحظه هاي بزرگ شدن عزيزترينمون هستيم

انشاءالله

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 23:36  توسط بابای نیکا  | 

خوب چون دیروز نیکا از طرف شمیم به یلدابازی دعوت شده ( هرچند خیلی از شب یلدا گذشته ولی این دعوتو هم نمیشه رد کرد) از طرفی هم خودش نمیتونه بنویسه ، من بجاي دخترکم مينويسم:

 

۱- اولا وقتي نيکاجونم گرسنه ميشه ، ديگه هيچکسيو نميشناسه ، اينطور مواقع خدانکنه مثلا مامانش دستش بند باشه يا اينکه مثلا من و نيکا سوار ماشين باشيم و مامانش از ماشين پياده شده باشه!

چند روز پيش که براي خريد طلا به خيابون کريمخان رفته بوديم و مامانش از ماشين پياده شده بود ، وقتي نيکا از خواب بيدار شد و احساس گرسنگي کرد ، شروع کرد به گريه کردن و تا من اومدم به مبايل مامانش زنگ بزنم ، نيکا خانوم ماشينو گذاشته بود روي سرش!

مامانش هم که صداشو از تلفن شنيد ، باعجله اومد توي ماشين و مشغول شير دادن به نيکا شد ، تازه بعد از چند دقيقه متوجه شديم که يک مامانش از هولش يه قطعه طلاي تقريبا قيمتيو از طلافروشي آورده بيرون!

۲- نيکا شديدا به نوت بوک من علاقمنده، خوب تقصيري هم نداره ، دختر عصر ارتباطاته ديگه.

وقتي ميشينه پشت نوت بوک ، با کنجکاوي بسيار زياد ، به صفحه کليد نگاه ميکنه ، بعد سرشو بالا ميبره و به LCD نگاه ميکنه ، اين نگاه کردنش اونقدر طول ميکشه که بعضي وقتا فکر ميکنم واقعا کاربرد کليدهارو ميدونه.

۳- نيکا خيلي خوب بلده چجوري خودشو توي دل همه جاکنه.

فقط کافيه که يه لبخند براي طرف مقابلش بزنه و بعد هم صورتشو از طرف قايم کنه !

طرف يه دل نه صد دل عاشقش ميشه!

۴- نيکا اصلا دوست نداره جاي ساکت يا آروم بخوابه!

جالبه که بگم نيکا وسط مهموني ، يا مواقعي که صداي تلويزيون بلنده ، خيلي راحت ميخوابه ، ولي به محض اينکه اطرافش ساکت ميشه ، چشماشو بازميکنه تا ببينه چه خبره .

واي به روزي که بفهمه بيرون اطاقش مهمونيه و ما خوابونديمش!

۵- نيکا خيلي مظلوم ، ساکت ، خوش اخلاق و مهربونه.

اينارو هم به خودم رفته!

 

باباي نيکا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 0:7  توسط بابای نیکا  | 

 

 

روز جمعه گذشته من و نيکا و مامانش ، اومديم به تهران تا هم به خونمون سري بزنيم و هم نيکا براي چکاپ ماهيانه ، بره پيش دکتر.

عليرغم اينکه شب جمعه دائما از تلويزيون اخطار ميدادند که فردا تمام گردنه هاي کشور بسته هستند ، خداروشکر اونروز هم مثل خيلي از روزهاي ديگه ، پيش بيني هواشناسي غلط از آب دراومد  در تمام طول مسير ( نزديک به 600 کيلومتر ) حتي يه لکه ابر هم درآسمون نبود!

هرچند هوا خيلي سرد بود و دماي بيرون ماشين حتي تا 10- هم رسيد اما خوشبختانه تا وقتي نيکا سوار ماشين بود ، هيچ اتفاق بدي نيافتاد ، ولي وقتي رسيديم تهران و ماشينو پارک کردم و نيکا از ماشين پياده شد ، شيشه ماشين ( دقيقا همونجايي که نيکا خوابيده بود) به طرز عجيبي خورد شد!

البته من نه تنها ناراحت نشدم بلکه صدقه هم گذاشتم کنار چون اگه اين اتفاق (خداي نکرده ) فقط 1 ساعت زودتر پيش اومده بود ، خدا ميدونه چي ميشد.

خدارو شکر که به خير گذشت و نيکا جمعه شب براي اولين بار توي اطاق خودش خوابيد.

 

 

اين چندروزه هم دائما در حال گشت و گذاره . . . از اين خونه به اون خونه.

خوب ديگه اينکه امروز نيکا پيش دکترش بود و دکترش ازوضعيت رشدش خيلي راضي بود و گفت فکر کنم بايد يه رژيم به نيکا خانوم بديم که وزنش خيلي بالا نره!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 20:0  توسط بابای نیکا  | 

چند وقتي بود که ميديدم وقتي شبها به خونه ميام و پاي اينترنت ميشينم ، نيکا شروع ميکه به تکون دادن دست و پاهاش و خلاصه ميخواد به زبون خودش بمن بفهمونه که بايد بلندش کنم.

اخيرا فهميدم که علاقه عجيبي به دست زدن به کامپيوتر داره ، خلاصه بعد از اينکه بنا به توصيه مامانش ، بردمش نزديک کامپيوتر ، اين تصوير بيادموندني به وجود اومد.

 

تازه دخترکم شديدا به رايت کليک کردن هم علاقه داره!

 

 

اما چند روز پيش مامان و باباي شميم ،  که تازه از سفر خونه خدا برگشته اند و براي نيکا يک سارافن زيبا سوغات آورده اند ، اونو با پست براي نيکا فرستاند ، ماهم چون اولين بار بود يه همچين پيراهن زيبايي تن نيکا کرده بوديم ، کلي عکس ازش گرفتيم ، اينم يکيش:

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 19:15  توسط بابای نیکا  |