ديشب نيکا خوابش نميبرد ، من خيلي جدي نگاهش کردم ( مثلا به خيال خودم خواستم بترسه و بخوابه!) اين شکلکي که ميبينيد نيکا درآورده ، در پاسخ به جذبه باباشه!

نيکا موقع خوردن آب ، با شک و ترديد به شيشه آب نگاه ميکنه و خوردن آب فعلا براش يه خورده ناشناخته اس ، بعضي وقتها هم فکر ميکنه هرچيزي بغير از شير ، به تلخي قطره آهنه ، براي همين اولش با احتياط شروع به خوردنش ميکنه

هفته پيش اونقدر براي نشستن نيکا عجله داشتم که صبح روز سه شنبه وقتي به محل کارم رفتم ، فورا مشغول انجام کارهام شدم و تاساعت 11 تقريبا اغلب کارهامو انجام دادم و به خونه اومدم ، شارژر مبايلمو برداشتم و به تهران رفتم ، ساعت 5 به خونمون رسيدم و صندلي غذا ، صندلي ماشين ، ظروف مخصوص غذا و چند دست از لباسهاي بالاي شش ماهگي نيکا رو از اطاقش برداشتم و داخل ماشين گذاشتم و بعد از هم از فرط خستگي خوابم برد و ساعت 8 صبح هم از تهران برگشتم.
بلافاصله بعد از اينکه رسيدم ، نيکا رو روي صندلي جديدش نشونديم و اين عکس هم يکي از عکسهاي مربوط به اون روزه که بدليل مشغله روزهاي بعد ، الان روي وبلاگ ميذارمش:

امروز هم تولد شش ماهگي نيکا بود و دخترم وارد ماه هفتم زندگيش شد ، اميدوارم که تولد هفتاد سالگي دخترشو ببينه.

ديروز نيکا براي چکاپ ماهيانه پيش دکتر رفته بود و دکتر به مامانش گفته که از روز جمعه ميتونه فرني بخوره ، من تصور ميکردم غذا خوردن براي نيکا بايد قاعدتا تجربه خوبي باشه ولي دخترم با شک و دودلي به قاشق غذا نگاه ميکرد که يکي از دلايلش ميتونه اين باشه که با قاشق هميشه قطره هاي تقويتي بدمزه خورده و خاطره خوبي از قاشق نداره.
خلاصه اينکه حتي نصف قاشق فرني هم نخورد ، اين از روز اول!
اينکه بعضي اوقات خبر جديدي از نيکا در وبلاگش نمينويسم ، اينه که اتفاق جديدي نمي افته که خبرشو بنويسم ، تصحيح ميکنم خبري که بشه بنويسم نمي افته!
چون همه بهتر از من ميدونن که زندگي نوزادي در سن نيکاي ما ، هر روزش توام با يک اتفاق جديده و اون چيزي که باعث ميشه که در طي اين ۵ماه و اندي ، ما نزديک به 4000 عکس از نيکا بگيريم ، اينه که هر روز يه کار تازه ، يه دلبري جديد و يه حرکت جديد از خودش نشون ميده.
از روز يکشنبه که تولد شش ماهگي نيکاست ، قراره انشاءالله روي صندليش بشينه ، و من اونقدر براي ديدن اون لحظه ذوق دارم که ميخوام يک روزه برم تهران و صندلي غذا، صندلي ماشين و ظرف هاي غذاي نيکا رو از خونه خودمون بيارم.
اما . . . امشب نيکا براي اولين بار نشست:
