تقريبا 10 روز پيش براي نظافت خونمون به تهران اومديم. متاسفانه قبل از حرکت به تهران ، نيکا دچار يه سرماخوردگي کوچولو شد و به محض اينکه به تهران رسيديم رفتيم مطب دکتر نيکا .
خيلي عجيب بود چون در مطب بسته بود ، بدون هيچ توضيحي.
از اونجائيکه دکتر نيکا از پزشکهاي بيمارستان مادران بود ، با اونجا تماس گرفتيم و منشي اونجا در کمال تاسف ، خبر فوت دکتر " حميد فصيح الزمان" دکتر بسيار خوب و خوشرو رو بهمون داد.
با شنيدن اين خبر ، من و مامان نيکا از در مطب دکتر تا خونه گريه کرديم.
دکتر فصيح الزمان ، پزشک بسيار خوب و خوش برخورد و بسيار باسوادي بود که در عين سلامت و جواني ، بدليل سکته مغزي فوت کرد.
خدا رحمتش کنه.
در ظرف اين چند روز ، نيکا بالاخره نشست.
البته تا برسيم تهران ، نيکا روي صندلي خودش خوابش برد

روز 22 اسفند هم تولد 7 ماهگي نيکا بود و براي اولين بار سه نفري تولدشو در خونه خودمون جشن گرفتيم

فردا هم براي يک هفته اي( انشاءالله) نيکارو ميبريم شمال ، سال بسيار خوبي داشته باشيد ، پيشاپيش عيدرو به همه تبريک ميگم از طرف خودم ، نيکا و مامانش.

ارادتمند : باباي نيکا
نميدونم اين طبيعيه يا نه ؟ ولي از امروز نيکا با تلاش زياد ميگه ماما و بابا.
و اين براي من و مامان نيکا در حقيقت خارق العاده است ( هرچند که احتمال ميديم وقتش رسيده باشه ولي در حقيقت فکر ميکنم براي هر پدر و مادري اين لحظه وصف نشدنيه.
تازه ماماني نيکا هم تونسته با تمرين بهش ياد بده که زبونشو در بياره!
جالبه که بدونيد اين روش مخصوص ماماني نيکاست و وقتي بابائيش خواسته به همون روش به نيکا بگه زبونشو در بياره ، نيکا بغض کرده و زده زير گريه.
نيکا اين روزها سوار بر روروئک ( درسته ديگه ؟) از اينطرف خونه بابائيش ميره اونطرف و از اونطرف مياد اينطرف و بعضي اوقات ميبينيم صدايي ازش نمياد و وقتي نگاه ميکنيم ميبينيم که رفته جلوي آئينه و داره خودشو نگاه ميکنه.
راستي امشب وقتي مامانش داشت عوضش ميکرد ، زد زير گريه و مامانش هرکاري کرد نتونست ساکتش کنه ، براي همين بهش اخم کرد.
فکر ميکنيد عکس العمل نيکا چي بود ؟
ساکت شد ، يه خورده نگاه مامانش کرد و بعد براي اينکه مامانشو بخندونه زد زير خنده! . . . وروجک!
