سال پيش ، روزهايي که نيکا تازه پيش من و مامانش اومده بود ، خداوند يکي – دو روزي به بهونه بيماري زردي ، اونو از ما دور کرد و اون موقع بود که من براي سلامتي هميشگي نيکا نذر کردم که هرسال ببريمش به زيارت امام رضا.
اين روزها بهترين موقع براي اداي اولين زيارت بود، به تهران اومديم تا به زيارت امام رضا بريم .

وقتي خودمون سه نفر (من و نيکا و مامانش) هستيم ، احساس ميکنم نيکا بيشتر به من نزديک ميشه ، و برعکس موقعي که منزل بابايي نيکا هستيم ، احساس ميکنم دور و بر نيکا اونقدر شلوغه که خيلي به همديگه نميرسيم.
اما خوب روي هم رفته فکر ميکنم که بهتره دور و برش شلوغ باشه تا اجتماعي بار بياد.

از کارهايي که فکر ميکنم نيکا در اثر همين روابطش با بابايي ، ماماني و داييش ياد گرفته ، يکيش اينه که ياد گرفته موقع خداحافظي با افراد براشون دست تکون ميده.
اينکه اين روزها کمتر در وبلاگ نيکا مينويسم ، دليلش گرفتاري کاري يا زياد بودن حجم کارها نيست ، تها دليلش اينه که چند روزيه فکرم شديدا درگيره، و مشغوليات فکري اجازه نوشتن نميدن.
مامان نيکا 8 شمع ديگه رو هم در 22 فروردين 86 فوت کرد ( البته به نيابت از نيکا) و نيکا وارد نه ماهگي شد .
بعضي وقتها با خودم فکر ميکنم وقتي نيکا (انشاءالله ) بزرگتر بشه و مثلا من با يکي از خواسته هاش ( که قاعدتا از نظر خودش منطقي هم هست) مخالفت کنم ، چه عکس العملي نشون ميده ، بيشتر به اين نکته پي ميبرم که تربيت چقدر ميتونه در حفظ روابط بچه و والدين موثر باشه.

همين دليل بود که منو مجاب کرد که در ايام عيد که خونه خودمون بوديم ، يه روز از صبح تا ظهر برم روبروي دانشگاه و 10-12 جلد کتابهاي مختلف تربيتي براي نيکا بخرم ( تصحيح ميکنم براي خودم بخرم).
چند شب پيش مهموني بوديم و من تقريبا يک ساعتي نيکا رو بغل کردم ، اين از اون مهموني هايي بود که من واقعا فکر ميکردم برام هيچ سودي نداره و در حقيقت عمرم داره تباه ميشه ، اين بود که با نيکا تمرين "بابا" گفتن .

و حالا نيکا از خواب که بيدار ميشه اولين کاري که ميکنه دست ميزنه و ميگه بابا.
