تبليغاتX
دخترم نیکا :يکي يه دونه،عزیز دردونه
آن شب گردک نه نیکا دست او / خوش امانت دادش اندر دست تو ( مولوی)

احتمالا خنده دار بنظر ميرسه ، ولي چون براي خودم خيلي جالب بود اينجا مينويسمش .

قبل از اينکه نيکا به دنيا بياد ، همش با مامانش در مورد اينکه چه شکليه ، با هم صحبت ميکرديم .

تقريبا يک هفته قبل از اينکه نيکا بدنيا بياد ، تولد دختر يکي از دوستامون بود و من و مامان نيکا رو هم بعنوان خاله و عموي اون دختر کوچولو دعوت کرده بودن ، ماهم بعنوان کادوي تولد براش يه ميز توالت خريديم و يک استخر بادي . از اون استخر بادی یه دونه هم برای دختر نادیده مون خریدیم.

روي جعبه اون استخر بادي ، عکس يه دختر بچه همسن و سال الان نيکا بود که من همش با خودم فکر ميکردم احتمالا نيکا اون شکلي ميشه ، جالبتر اينجاست که تصوير اون دختربچه رو دائما در ذهن خودم داشتم و حتي بعضي وقتها توي ذهن خودم مجسم ميکردم که وقتي اون دختر بچه بزرگتر بشه ، چه شکلي ميشه؟!!

ماهها گذشت و نيکا به دنيا اومد ، چند روز پيش که اينجا هوا گرم شده بود ، ياد اون استخر بادي افتادم که متاسفانه تهران بود و داخل اطاق نيکا جا مونده بود.

بعد از گذشت اين چندماه ، چهره اون دختر بچه از يادم رفته بود و وقتي ياد استخر افتادم  ، بيشتر از همه چيز برام جالب بود که ببينم نيکا چقدر به اون عکس شبيه شده ؟

هفته پيش يه بهونه خوب پيدا کردم و يه نصف روز رفتم تهران ، استخر رو آوردم و اومدم .

وقتي از فرودگاه به خونه خودمون رسيدم ، اولين کاري که کردم اين بود که به اطاق نيکا رفتم و روي اون جعبه رو نگاه کردم !

اينم يه خاطره بود .

 

 

امروز هم نيکا براي اولين بار رفت توي استخرش و کلي باهم آب بازي کرديم . . .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 23:5  توسط بابای نیکا  | 

 

 

 

هرچند اقامتمون در مشهد فقط يک شب بود ، ولي با وجود اينکه چند روزي از برگشتمون از مشهد ميگذره ، فرصت نکردم در وبلاگ دخترم بنويسم.

متاسفانه در مشهد اصلا يادم نبود که از نيکا عکس بگيرم ولي تا دوربينمون ظرفيت داشت در خونه خودمون ازش عکس گرفتيم.

وقتي در خونه بابايي نيکا هستيم ، بدليل علاقه اي بسيار زيادي که بابايي و ماماني به نيکا دارن ، تقريبا لوازم خونشونو طوري چيده اند که وقتي نيکا سوار روروک هست ، لازم نباشه چيزي رو از جلوي دستش بردارن.

اما وقتي براي مدت کوتاهي به خونه خودمون مياييم ، مجبوريم دائما مراقب دخترک باشيم که ظرف يا چيز ديگه اي را نندازه.

 

 

 

 

راستي دخترم چند روز پيش روسري سرش کرد و چقدر اين روسري بهش ميومد.

البته روسري تا موقعي خوبه که خانومها ( علي الخصوص دختربچه ها ی باهوش ایرانی) از روي اجبار به سر نکنن .

 

 

 

نيکا اصولا با هر چيز اضافه اي مخالفه ، حتي اگه عينک باشه . . . حتي اگه از نوع تزئيني باشه!

 

 

يه چيز ديگه اينکه مدتها بود به مامان نيکا ميگفتم  پشت موهاي نيکا رو کوتاه نکنه تا بتونيم ببنديمش و نميدونم به چه علتي مامان نيکا هر دفعه موهاي دخترمونو مرتب ميکرد ، يه قيچي هم به پشت موهاش ميزد و جالبتر اينکه وقتي من به خونه ميومدم ، خبر اين کارشو اعلام ميکرد!

بالاخره بعد از مدتها تلاش خستگي ناپذير موفق شدم راضيش کنم به اين کار خاتمه بده .

 

 

 

امروز تعطيل بود و مامان نيکا مثل هر روز تعطيل ديگه اي ، نيکا رو برد توي حياط تا ازش عکسهاي هنري بگيره.

 

 

 

نه اينکه در اينجا امکانات چاپ عکس ديجيتال نباشه ها ، نه ،  ( اتفاقا بيشتر از تعداد انگشتهاي دوتا دست نيکا ، عکاسي هاي بزرگي هست که فقط چاپ ديجيتال دارن ) ، اما اصولا دوست دارم عکسهاي نيکا رو بدم به عکاسي لابيران ( نزديک خونه خودمون ).

 

 

به همين خاطر هر دفعه که ميريم خونه خودمون ، بيشتر از 60 – 70 عکس از نيکا براي چاپ کردن داريم ، چه عکسهايي . . .

 

 

 

 راستي الان بهترين موقع هست که  از مامان و باباي شميم که هر دفعه از راه دور بهشون زحمتهاي مختلف ( از خريد و ارسال پمپرز و دستمال مرطوب بگير تا تهيه بليط )  ميدم تشکر کنم.

 

 بابای نیکا 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 20:7  توسط بابای نیکا  |