تبليغاتX
دخترم نیکا :يکي يه دونه،عزیز دردونه
آن شب گردک نه نیکا دست او / خوش امانت دادش اندر دست تو ( مولوی)

در هفته اي که گذشت ، نيکاي بابا خيلي چيزها ياد گرفته .

 

وقتي مامانش بهش ميگه " نيکا الکي بخند " اون واقعا بطور مصنوعي ميخنده!

 

وقتي بهش ميگيم نيکا دست بده ، دستشو دراز ميکنه تا باهامون دست بده.

 

وقتي بوسش ميکنيم به طرفمون مياد و ميخواد بوسمون کنه.

قطعا اينا در زندگي ميليونها نوزاد بوده و در آينده هم ميليونها نوزاد ديگه ، اين دوره از زندگيشونو خواهند گذروند  ، ولي اون چيزي که مهمه اينه که پدر و مادر قبول کنن که فرزندشون داره روز به روز بزرگتر ميشه و فرزندشون امروز با ديروز فرق کرده.

 

نيکا تا روز يکشنبه گذشته ، فقط ميتونست روي زانوهاش بايسته ولي امروز روي پاهاش با کمک مي ايسته.

 

حالا نيکا هر چيزيو که شبيه مبايل باشه ، به طرف گوشش ميبره تا باهاش صحبت کنه .

 

هر چيزي . . .

 

علاقه شديدي به ريموت کنترل پيدا کرده !

 

هفته پيش وقتي مامانش داشت بهش غذا ميداد ، ديديم نيکا علاقه عجيبي داره که دستشو داخل ظرف غذاش ببره ، ماهم از اين کار جلوگيري نکرديم و نتيجه اين شد :

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 17:30  توسط بابای نیکا  |