تبليغاتX
دخترم نیکا :يکي يه دونه،عزیز دردونه
آن شب گردک نه نیکا دست او / خوش امانت دادش اندر دست تو ( مولوی)
نیکا و کیک تولدش

نی نای کردن نیکا . . .

 

مگه کسی میتونست باهاش عکس بگیره ؟

 

اصلا دوست نداره کسی کلاه سرش بذاره !

 

 مرسی از تبریک عمو فرزاد ، خاله شيرين ، شميم خوشگل ، آزاده و عرفان عزيز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 22:26  توسط بابای نیکا  | 

دختربابا!

 

 

 

 

اين روزها 4 تا دندون خوشگل در آوردي و 2 تا دندون نيشت هم از اين روزهاست که بيان بيرون .

 

 

 

 

وقتي ازت ميپرسم " نيکا عمر منه ؟ " سرتو به علامت جواب مثبت تکون ميدي و ميگي " به" يعني بله.

 

 

در اين که ماشاءالله زبونت درازه ، شک ندارم چون وقتي بهت ميگيم زبونتو نشون بده ، تا چونت مياريش بيرون !

 

 

از تولد 11 ماهگيت نزديک به يکماه ميگذره ومن حتي نتونستم عکسهاي زيباتو از دوربين روي کامپيوتر منتقل کنم ، روز دوشنبه – انشاءالله -  تولد يکسالگيتو جشن ميگيريم . . . چه سالي بود دختر بابا!

 

 

 

 

بهترين سال زندگيم . . . و بهترين سال زندگي مامانت . . .

دخترم . . . چه روزهاي شيريني و چه روزهاي خاطره انگيزي . . .

نميدونم خدارو چطوري از داشتن تو گل نازنينم شکر کنم ؟

چطوري به خدا بگم که چقدر ازش ممنونم ؟

با چه زبوني ازش قدرداني کنم ؟

چه هديه اي ميتونه گوشه اي از اين لطفشو جبران کنه ؟

راستي بعضي وقتا با خودم فکر ميکنم چه هديه اي ميتونه گوشه اي از اينهمه لطف خدارو جبران کنه؟

اصلا ميشه اين لطف بي حسابو جبران کرد؟

حتما ميشه . . . فقط خودش بايد کمکمون کنه . . . کمک من و مامانت .

قبل از اينکه تو بياي ، من و مامانت عهد کرديم تموم تلاشمونو بکنيم تا تو يکي از بهترين بنده هاي خدا بشي ، بنده اي که خدا ازش راضي باشه ، بنده اي که من و مامانت بهش افتخار کنيم ، بنده اي که بتونه کاري براي بقيه بنده ها انجام بده .

اصراري ندارم حتما دکتريا مهندس  بشي ، اصراري ندارم حتما دانشگاه بري ، ميخوام انسان باشي ، ازت ميخوام فکر کني

آره دوست دارم که نماز بخوني اما بيشتر از اون دوست دارم خدارو بشناسي

نميخوام حتما قرآنو حفظ کني ، مي خوام اونو بخوني و بدوني خدا ازت چي ميخواد

نميخوام زندگي آنچناني تشکيل بدي ، ميخوام بدوني که اوني که هميشه باهاته مواظبته و سربلندت ميکنه . . . اگه خودتو بهش بسپري همونطور که من ومامانت خودمونو بهش سپرديم و الان در نهايت رضايت هستيم.

اينه که اگه بعضي وقتها ميبيني عليرغم ميل درونيمون ، يه خورده باهات جدي هستيم و بهت سخت ميگيريم

اينه که بعضي وقتها ميبيني ميذاريم گريه کني ولي ظاهرا بهت توجه نميکنيم . . .

يادمه وقتي ميخواستي به دنيا بياي ، مامانت از دکترش پرسيد که آيا ممکنه روز تولد نيکا ، 5 روز زودتر باشه ؟

دکتر تعجب کرد و پرسيد چرا ؟ ميخوايد بريد مسافرت ؟

خوب دکتر نميدونست که من و مامانت براي حفظ سلامتي تو ، در طول 9 ماه ، پامونو از تهران بيرون نگذاشتيم ، بهش جواب داديم که دوست داريم نيکا روز 13 رجب به دنيا بياد . . .

و دکتر که ظاهرا خيلي هم مذهبي نبود گفت " مهم نيست نيکا چه روزي به دنيا مياد ، مگه فاطمه زهرا وقتي ميخواست به دنيا بياد ميدونست که ميخواد به چه درجه اي برسه ؟ مهم اينه که نيکا بنده خوبي براي خدا باشه ، اطمينان دارم اگه نيکا بنده خوبي براي خدا باشه ، روز تولدش بهترين روز خداست ، "

دخترم ، اميدوارم تولد نوه هاو نتيجه هاتو با شادي و شادماني جشن بگيري و در کنارشون شاد باشي و سالم ، انسان باشي و انسانهاي خوبيو تربيت کني ، هيچوقت خدارو فراموش نکني و هميشه و در همه حال خدارو به ياد داشته باشي ، يادت نره که خداي تو هميشه باهاته ، همميشه مواظبته و هميشه بهترينهارو برات ميخواد ، به شرطي که تو بخواي .

 

انشاءالله – بابا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 22:21  توسط بابای نیکا  |