تبليغاتX
دخترم نیکا :يکي يه دونه،عزیز دردونه
آن شب گردک نه نیکا دست او / خوش امانت دادش اندر دست تو ( مولوی)
هفته پيش تهران بوديم و به شکر خدا مثل هميشه به هر سه نفرمون خيلي خوش گذشت.

وقتي به تهران مياييم همه ( علي الخصوص ماماني نيکا ) انتظار دارن که ما تمام مدت پيششون باشيم و خوب صدالبته که نميشه چون همه لطف دارن و انتظار دارن به اونها هم سربزنيم ( منجمله مامان و باباي شميم که هميشه قبل از عزيمت ما به تهران لطف ميکنن ودعوت ميکنن ).

بعضي وقتا فکر ميکنم که اين بچه ( نيکا ) چرا اينقدر به اسباب بازيهاي خودش بي اهميته و به لوازمي که اصلا بهش ارتباطي ندارن ، علاقمند!

مثلا هم در خونه خودمون و هم در خونه بابائيش ، انواع واقسام عروسکها و بازيهاي فکري داره ولي تقريبا هيچ علاقه اي به اونها نشون نميده ( مگر از سر اجبار و تازه با اکراه ).

ولي واي به روزي که مثلا يه باطري قلمي ، يه تيکه سيم ، يه پيچ ، يه کنترل تلويزيون يا ابزارهاي مشابه پيدا کنه .ديگه کسي حريفش نميشه تا اينارو از دستش بگيره.

 

 

 

به همين خاطر اخيرا نيکا خانوم به درجه علمي "مهندس باطريساز" ملقب شده اند!

چند وقتيه ياد گرفته وقتي مامانش ميخواد چيزيو از دستش بگيره ، با زيرکي خاصي ( و براي جلب حمايت من ) ميگه :بابا!

يعني بابا بين مامان ميخواد اينو از من بگيره!

 

 

 

وقتي ما ميخواهيم چيزيو از دستش بگيريم و از گريه کردنش جلوگيري کنيم ، اون چيزو ميبريم پشت سرمون و ميگيم "پيشت . . . پيشی بردش . . . "

حالا اين وروجک هم ياد گرفته وقتي ما ميخواهيم چيزيو از دستش بگيريم ، اونو ميبره پشت سرش و ميگه " پيشت " !!!!

 

اونقدر که اين چند روزه پيش هم بوديم ، وقتي ديروز براي چند ساعتي رفته بودم بازار ، تلفن بيسيمو داده بود دست مامانش و گفته بود "بابا " ، يعني بابا رو برام بگير و من که وسط يه مذاکره مهم بودم بايد با خانوم صحبت ميکردم !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:56  توسط بابای نیکا  | 

آره واقعا اين رسم دختر داري نيست ، قبول دارم.

 

 

ولي روزهايي که دور از خونه هستيم و در اين شهر اقامت داريم ، همه ما يه جورايي افسرده هستيم و دل و دماغ نداريم ( البته اينکه ميگم همه ما منظورم نيکا نيستا ، چون اون اتفاقا از من و مامانش سرحال تره و با بابائيش سرگرمه ، با ماماني ، دائي علي و خلاصه اينکه ماشاءالله اينقدر خوب با همه ارتباط برقرار ميکنه که بعضي وقتا بهش غبطه ميخورم).

اوائل که تازه اومده بوديم اينجا با خودم ميگفت آيا اينکار من درسته که اين دوتا ( نيکا و مامانش ) بخاطر کار من مجبور باشن دور از خونه خودشون باشن ؟

اما حالا ميبينم که شکر خدا نيکا با اين قضيه مشکلي نداره .

 

 

هميشه آرزو داشتم اينجوري باشم ، ولي متاسفانه کنار اومدن با محيط برام يه خورده سخت بوده ، البته مامان نيکا اصلا اينطوري نيست و الحمدلله نيکا هم در اين مورد به مامانش رفته!

اين از توجيه دليل چند وقت ننوشتنم در وبلاگ نيکا ( که باباي شميم بهش اعتراضات جدي داشت) .

اما از نيکا بگم . . . چند روزيه که اسم من و مامانشو کاملا واضح صدا ميزنه و جالبش اينجاس که خودشم از اينکه ميتونه اسم ماهارو به راحتي تلفظ کنه ، کلي کيف ميکنه.

يه دفعه نصف شب بيدار ميشه و ميشينه و ميگه بابا!

من : جان بابا

بعد ميگه : مام!

مامانش : جان مام.

بعد هم انگار نه انگار ، ميگيره ميخوابه .

و دوباره چند ساعت بعد همين روند تکرار ميشه.

 

 

 

وقتي من سر ظهر و غروب هر روز ، از سر کار ميام و ماشينو داخل پارکينگ ميارم ، از صداي بسته شدن در پارکينگ ميفهمه که من اومدم و مامانشو مجبو ميکنه بياردش توي حياط.

 

امان از فضوليهاي نيکا

 

وقتي من و مامانش داريم راجع به يه مساله محرمانه با هم صحبت ميکنيم و نيکا در حال بازي کردنه ، تا متوجه ميشه که قضيه چيه ، تمام عروسکها و وسايل بازيشو رها ميکنه و مياد بين من و مامانش ميشينه و با دقت به حرفامون گوش ميده!

جالبش اينجاس که اينجور مواقع وقتي ميبينه ما با صداي آروم صحبت ميکنيم ، به لبهامون نگاه ميکنه ( انگار که بخواد لب خوني کنه).

خلاصه خيلي فضوله اين دختره.

 

وقتي من دارم نماز ميخونم مياد کنارم و با کنجکاوي نگاهم ميکنه ، صدام ميکنه ( چند بار با اصرار ميگه بابا! ) و وقتي ميبينه جوابشو نميدم ، فکر ميکنم حتي دلخور ميشه .

 

انشاءالله چند روز ديگه ميريم تهران و ميدونم که به نيکا خيلي بيشتر خوش ميگذره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 23:37  توسط بابای نیکا  |