تبليغاتX
دخترم نیکا :يکي يه دونه،عزیز دردونه
آن شب گردک نه نیکا دست او / خوش امانت دادش اندر دست تو ( مولوی)
 

 

 

من و مامان نیکا  قرار گذاشته بودیم به نيت سلامتي فرزندمون ، اگه فرزندمون پسر شد ، اسمشو بذاريم عليرضا.

علي به نيت حضرت علي (ع) و رضا به نيت امام رضا (ع).

البته از خدا که پنهون نيست از شما چه پنهون ، دلمون براي دختر دار شدن قيلي ويلي ميرفت ، اما از طرف ديگه ، همش با خودمون ميگفتيم با اين نيتي که ما کرديم حتما حضرت علي و امام رضا پارتي بازي ميکنن و يه کاري ميکنن فرزندمون پسر بشه !!

البته خدا که از دلمون خبر داشت ، همونيو بهمون داد که هميشه ميخواستيم.

بعضي وقتا به مامان نيکا ميگم انشاءالله بچه بعدي !!

من و مامان نيکا ارادت خاصي به اين دو امام بزرگوار داريم و عهد کرده ايم براي سلامتي نيکا ، هرسال ببريمش زيارت امام رضا (ع).

فردا هم سالروز ميلاد اين امام بزرگواره ، به همه شما تبريک ميگيم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 20:10  توسط بابای نیکا  | 

 

یادمه وقتي بچه بودم ، بين کتابهاي کتابخونه پدرم ، کتابهايي بودن که با کاغذ سفيد جلد شده بودند و من و برادر کوچکم اجازه نداشتيم به اونا دست بزنيم.

بعدا که بزرگتر شدم فهميدم که اون کتابها ، کتابهاي تربيتي و روانشناسي کودک بودن .

هميشه از پدر و مادرهايي که در مورد تربيت بچه هاشون ميگن بچه خودش بزرگ ميشه ، متنفر بودم.

البته که بچه به لطف خدا خودش بزرگ ميشه ، ولي تلاش و کوشش ما در راه تربيت بچه مسلما بي اثر نميمونه .

همونطور که خداوند تلاش و کوشش هيچکسيو در هيچ راهي بي اجر نميذاره.

حداقلش اينه که اگر ( خداي ناکرده ) فرزندمون اون چيزي نشد که ما ميخواسته ايم ، خودمونو سرزنش نميکنيم که چرا فرصتهارو از دست داده ايم.

بچه مثل يه درخته که تا وقتي نهاله ، ميشه شکلش داد ، تا وقتي نهاله ميشه از کج شدنش جلوگيري کرد ، و اگه ازش غافل شديم و اون درخت کج رشد کرد ، بعدها اگر بخواهيم تغيير شکلي در اون ايجاد کنيم ، فقط موجب از بين رفتنش ميشيم ، اون موقع هست که بايد بشينيم و فقط نظاره گر کج رفتنش تا ثريا باشيم و خودمونو محاکمه کنيم.

من نگران خودم نيستم . نگران نيکا هستم.

يادم مهمترين دليل بحث و اختلاف پدرم با پدربزرگ و مادربزرگم ( پدر ومادر خودش که خدا رحمتشون کنه) هميشه اين بود که وقتي من و برادرم خواسته غير منطقي داشتيم و به اونا پناه ميبرديم ، پدرم به شدت باهاشون مخالفت ميکرد و اجازه نميداد هيچکس در تربيت ما دخالت کنه ( ولو اينکه پدر و مادر خودش باشن).

بعضي وقتها که نيکا ميخواد کاري بکنه و من باهاش مخالفم ، فورا بابائيشو صدا ميکنه تا اون بهش اجازه بده ( و خوب ايشون هم از سر دلسوزي اجازه ميدن) .

اوائل من چيزي نميگفتم و يه جوري سر و ته قضيه رو به هم مي آوردم ولي وقتي ديدم اين کار براي نيکا تبديل به يه روش شده ، تعارفو گذاشتم کنار.

واقعا تربيت بجه تعارف نداره .

دلسوزي هم نداره .

بعضي وقتها ميبينم که مامان نيکا وقتي ميخواد باهاش دعوا کنه ، يه جوري اين کارو ميکنه که ماماني و بابائيش متوجه نشن.

ولي فکر ميکنم بچه اي به هوشياري نيکا ، خيلي زود متوجه اين نقطه ضعف مامانش ميشه.

 

بگذريم . . .

 

 

 

 

اوائل وقتي ميديديم نيکا انگشتشو ميکنه داخل بينيش ، دستشو ميگرفتيم و اجازه اين کارو بهش نميداديم ، مامان نيکا بعد از کلي تحقيق در کتابهاي روانشناسي کودک فهميد که اين مساله خيلي موقتيه و نبايد خيلي روي اون تکيه کنيم . اين مساله فقط تا زماني که نيکا نميتونه جمله سازي کنه و منظورشو به ما بفهمونه ادامه داره و به زودي فراموشش ميکنه.

 

  

 

همينطور وقتي براي اينکه جلب توجه کنه ، چيزيو داخل دهنش ميکنه ، فقط کافيه که با خونسردي و بدون اينکه جلب توجه کنيم بايد اون چيزو از داخل دهنش بيرون بياريم.

 

 

 

جالبه که نيکا از حموم خيلي خوشش مياد و هربار که از جلوي حموم رد ميشه ميگه : حم ( يعني حموم).

 

 

صبح ها هم که من ميخوام برم سر کار ، از اونجايي که خانوم خيلي سحرخيز تشريف دارن و از 7 صبح بيدارن ، منو صدا ميکنه تا بغلش کنم ، بعضي وقتا هم مجبورم ميکنه بچرخونمش توي خونه و بعد هم بالاخره با گريه از من جدا ميشه.

 

 

البته تابستون که هوا گرم بود مجبورم ميکرد ببرمش داخل حياط ، اما حالا که هوا خنک تر شده ، به داخل خونه رضايت ميده .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 19:8  توسط بابای نیکا  |