
يادمه وقتي بچه بودم ، پدرم بيشترين اوقاتشو با من و برادر کوچيکم ميگذروند .
با وجود اينکه در نوع خودش تقريبا فرد مورد نيازي بود ، ولي هيچوقت کار دوم قبول نميکرد و استدلالش هم اين بود که پدر بايد براي بچه هاش وقت بذاره.
البته شرايط اقتصادي اون موقع با حالا تفاوتش از زمين تا زير زمينه ، ولي الان هم اگه پدري بخواد ( بقول پدرم ) ميتونه يه خورده توقعاتشو از زندگي کم کنه و در عوض بيشر براي فرزندش وقت بذاره.
روز پنجشنبه که اربعين بود ، من و نيکا و مامانش رفتيم پياده روي . اين اولين پياده روي من و نيکا در فضاي باز بود.
در طول مسيرمون ، نيکا رفت پشت پنجره يه شيريني فروشي ، و اونقدر از پنجره اونجا به داخل نگاه کرد تا يکي از کارگرهاي اونجا براش يه دونه نون شيرمال آورد !
وقتي من از در ميام ، نيکا مبايلمو مياره و ميگه : بابا! آنه!
يعني برام آهنگ بذار.
بعد از اينکه براش آهنگ ميذارم ، دستاشو بسمت بالا بلند ميکنه و ميگه : ياعلي!
يعني يالله ، منو بغل کن!
مگه ميشه به حرفش گوش نکرد؟

البته بعضی وقتا هم که من از فرط خستگی نمیتونم روی پاهام بایستم ، خودش تنهايي ميرقصه.

هميشه مامانش زحمت ميکشه و موهاشو کوتاه ميکنه . الان چند وقتيه که به خواهش من ، قرار شده تا عيد موهاشو کوتاه نکنيم ، تقريبا بلند شده . وقتي موهاشو از پشت سرش ميبنديم ، من و مامانش براش غش ميکنيم.

دندونهاي نيش نيکا ، از اينروزا ( انشاء الله ) در مياد . هربار که ميخواد دندون جديد در بياره ، حالت سماخوردگي خفيفي پيدا ميکنه و ما ميفهميم که دخترمون ميخواد دندون در بياره.