تبليغاتX
دخترم نیکا :يکي يه دونه،عزیز دردونه - پیاده روی با نیکا
آن شب گردک نه نیکا دست او / خوش امانت دادش اندر دست تو ( مولوی)

 

 

يادمه وقتي بچه بودم ، پدرم بيشترين اوقاتشو با من و برادر کوچيکم ميگذروند .

با وجود اينکه در نوع خودش تقريبا فرد مورد نيازي بود ، ولي هيچوقت کار دوم قبول نميکرد و استدلالش هم اين بود که پدر بايد براي بچه هاش وقت بذاره.

البته شرايط اقتصادي اون موقع با حالا تفاوتش از زمين تا زير زمينه ، ولي الان هم اگه پدري بخواد ( بقول پدرم ) ميتونه يه خورده توقعاتشو از زندگي کم کنه و در عوض بيشر براي فرزندش وقت بذاره.

 روز پنجشنبه که اربعين بود ، من و نيکا و مامانش رفتيم پياده روي . اين اولين پياده روي من و نيکا در فضاي باز بود.

در طول مسيرمون ، نيکا رفت پشت پنجره يه شيريني فروشي ، و اونقدر از پنجره اونجا به داخل نگاه کرد تا يکي از کارگرهاي اونجا براش يه دونه نون شيرمال آورد !

 

 Click for Full Size View

 

وقتي من از در ميام ، نيکا مبايلمو مياره و ميگه : بابا! آنه!

يعني برام آهنگ بذار.

بعد از اينکه براش آهنگ ميذارم ، دستاشو بسمت بالا بلند ميکنه و ميگه : ياعلي!

يعني يالله ، منو بغل کن!

مگه ميشه به حرفش گوش نکرد؟

البته بعضی وقتا هم که من از فرط خستگی نمیتونم روی پاهام بایستم ، خودش تنهايي ميرقصه.

 

 

 

هميشه مامانش زحمت ميکشه و موهاشو کوتاه ميکنه . الان چند وقتيه که به خواهش من ، قرار شده تا عيد موهاشو کوتاه نکنيم ، تقريبا بلند شده . وقتي موهاشو از پشت سرش ميبنديم ، من و مامانش براش غش ميکنيم.

 

 

دندونهاي نيش نيکا ، از اينروزا ( انشاء الله  ) در مياد . هربار که ميخواد دندون جديد در بياره ، حالت سماخوردگي خفيفي پيدا ميکنه و ما ميفهميم که دخترمون ميخواد دندون در بياره.

 

 Click for Full Size View

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:49  توسط بابای نیکا  |